تو به طور قطع به یقین جزو اون دسته از حس هاییم هستی که هیچوقت نشده برای کسی درست توضیحشون بدم. یعنی گفتن نداره. توی دلمی نه روی زبون. حتی تو کلمه هم جا نمیشی که بشه نوشتت. اونقدم نقاشیم خوب نیست که بشه کشیدت. البته که کشیدنت حال غریبی داشت. به جان و دلم چسبید هرچند که نتیجه تو نبودی :) ایکاش یه قلم جادویی وجود داشت. من عکستو میذاشتم زیر یه کاغذ و رو مینداختمت. کاری که خودت میکردی همیشه :) بعد با یه اشاره یا یه بشکن یا هر جادو جمبل دیگه ای یهو خود واقعیت از صفحه کاغذ میومد بیرون مینشست رو به روم. ولی قبول کن توام شورشو دراوردی دیگه. سه روز گذشته و حتی ندیدی چی بهت گفتم. شایدم دیدی و چیزی نگفتی. اشکال نداره. اینم از شما قبوله :) اصلا "وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن..." ولی مثه همیشه میگم نباش خسیس تو بیا ... عمو نوروز سالی یه روز نباش... بیا و دیگه از این به بعد باش. اسمت امروز زیاد به گوشم خورد.... شدید یادت کردم. بابا نباش خسیس با مرام. بیا دیگه. بیا بمون.
راستی :) روزت مبارک :*
برچسب:
نویسنده: روژان کریمیان
تاريخ: شنبه
1 بهمن
1401 ساعت: 11:10